|
|
|
|
|
سروش کیست؟
تحصيل در حوزه هاى علميه براى آشنايى با مبانى فقه و اصول و فلسفه اسلامى وى در حال حاضر در آمريكا به تدريس در خصوص ادبيات عرفانى ايران و عرفان شناسى مشغول است. برخى از آثار تأليفى او عبارتنداز: نهاد ناآرام جهان، قصه ارباب معرفت، قبض و بسط تئوريك شريعت، تفرج صنع، رازدانى ، روشنفكرى و ديندارى ، حديث بندگى و دلبردگى و... و تصحيح مثنوى معنوى مولوى سیدحسین حاجفرجالهدباغ معروف به عبدالكريم سروش در ۲۵آذرماه سال۱۳۲۴ شمسى در تهران متولدشد وی در دبيرستان علوى، رياضى خواند. مدرسهاي که آن زمان تحت نفوذ انجمن حجتيه بود، با دانش آموزاني كه هر يك پس از عضويت در انجمن توانستند به زبده ترين رجال سياسي و مذهبي آينده ايران تبديل شوند. حضور او در این مدرسه موجب آشنایی و ورود او به انجمن حجتيه شد . گروهی که بر پایه عقائد مذهبی خاص به شدت از فعالیت های سیاسی خودداری میورزیدند. وی در دانشكده داروسازى دانشگاه تهران دكترای داروسازى گرفت. سپس به انگلستان رفت و در لندن شيمى آناليتيك (تحليلى) آموخت و در همان جا فلسفه و تاريخ علم را هم فرا گرفت. در ايران نيز مدتی بسیار کوتاه به حوزه رفت و فقه و اصول و فلسفه اسلامى را تا حدودی فراگرفت. دباغ از زمره دانشجويان مذهبی لندن بود و با تأمل در حكمت متعاليه، به آن بخش از روحانيت كه حول اين محور مي چرخيد علاقه مند شده بود. وی در خصوص سابفه شناخت خود از امام می گوید از امام خميني (ره) مينويسد: «امامخميني را پيش از شريعتي شناختم، وقتي دانش آموز دبيرستان بودم... پس از رهايي امام از زندان در خيل مشتاقان و هواداران بسيار او به قم به خانه او رفتم و اين نخستين بار بود كه او را از نزديك مي ديدم. ساليان بعد در دوران دانشجويي كتاب مخفي حكومت اسلامي او را خواندم و در سلك مقلدان او درآمدم. در فرنگ او را بهتر و بيشتر شناختم در بحبوحه انقلاب كه امام به پاريس آمد مرا توفيق بيشتر ديدار وي دست داد. يك بار كه در پاريس به ملاقات خصوصي رخصت فرمود از او در باب آزادي پرسيدم و پاسخ او همان بود كه بعدها از او شنيدم: آزادي آري، توطئه نه و بر آزادي فكر و بيان تاكيد و تصريح كرد. گفت: اين ماركسيست ها نمي دانند فلسفه را با ف مي نويسند يا با ضاد، مع الوصوف آثارشان را در فلسفه و خصوصا در اقتصاد بايد خواند.» اما دباغ كه تا سالهاي 74-73 ظاهرا از انديشههاي حضرت امام(ره) دفاع ميكرد، ناگهان در مصاحبهاي بانشريه نامه، از نقد خود بر كتاب حكومت اسلامي (ولايت فقيه) در همان سالهای پیش از انقلاب سخن ميگويد.: «زماني كه در انگلستان دانشجو بودم كتاب حكومت اسلامي آقاي خميني را با دقت بيشتري خوانده بودم. هر چند قبلا در ايران نيز به صورت مخفيانه به دست من رسيده بود و من آنچنان كه بايد تعمقي در آن نكرده بودم اما حقيقتا در انگلستان اين كتاب براي من كتابي دلسردكننده بود. اين كتاب را در امر سياست و حكومت بسيار ساده و بسيط يافتم». حسین حاج فرج اله دباغ اکنون میل داشت تا خود را به عنوان یک فیلسوف روشنفکر و ادیبی فرزانه بنمایاند، اما این جا اشکالی وجود داشت و آن نام وی بود که کمی غیر فلسفی وادبی به نظر می رسید. پس درصدد برآمد تخلصی مناسب برای خود برگزیند. او دو پسر داشت به نامهای «سروش» و «عبدالکریم»، بنابراین نام مستعار خود را «عبدالکریم سروش» نهاد. همان طور که گفته شد سروش مبین نظریات پوپر در ایران است. براین اساس يكى از كتابهاى مهم عبدالكريم سروش كتاب «علمچيست؟فلسفهچيست؟» اوست كه پيش از انقلاب نوشته است و در اوايل سال ۱۳۵۷ بارها تجديد چاپ شد. «علم چيست؟ فلسفه چيست؟» از آن رو مهم است كه سروش براى نخستين بار در ايران فلسفه علم كارل پوپر را به صورت ترجمهای وارد متون آموزشى فقط دانشگاه ها و محافل علمى و مذهبى كرد. دراين كتاب قاعده «ابطال پذيرى » معيار معرفت مى شود. «گزاره اى علمى است كه دليلى بر خلاف آن اقامه نشده باشد... » در واقع سروش آغازگر نهضت تفکر ترجمهای درایران پس از انقلاب و در میان نیروهای انقلاب بود. كتاب اخير در حوالي سال 1357 مكرر منتشر شد. در چاپ سال 1368 بر اين كتاب مقاله اي از كارل پوپر به نام كشكول و فانوس به كتاب اضافه شده كه حجهالاسلام محمدصادق لاريجاني (اندیشمند و عضو كنوني شوراي نگهبان) آن را ترجمه كرده است اما سروش در چاپ سال 1371 نتوانست وجود نام منتقد خود را در این کتاب تحمل کرده در نتیجه نام مترجم را از پانوشت مقاله حذف كرده است. سروش سخنوري را در انجمن حجتيه آموخت. ترجمه چند كتاب ارزنده در فلسفه علم و آگاهي اش از متون معتبر و جديد در اين حوزه به همراه علاقه و تبحرش بر فلسفه اسلامي سروش را او را معروف کرد. اما آنچه بعدها موجب معروفتر شدن وی شد آن بود که «همواره تخریب آسانتر و جذابتر از ساخت است». از آن جایی که سروش فاقد هرگونه سوابق مبارزاتی پیش از انقلاب بود ناگهان به یاد این افتاد که انقلاب پیروز شده و او فاقد هرگونه آثار انقلابی است. مسلما در شرایط پس از انقلاب صاحبقلمی که برای انقلاب حرکتی نکرده باشد از سوی مردم طرد خواهد شد. پس سروش نيز به نگارش آثاري انقلابي روي آورد. «ايدئولوژي شيطاني» را در سال 1359 در نقد ماركسيسم نوشت كه بازنويسي چند سخنراني در دو دانشكده دانشگاه تهران و نيز چهار سخنراني در صداي جمهوري اسلامي ايران بود. سروش همچنين در اين سال ها علاوه بر مناظره با مارکسسیستها به مناظره با افرادی چون ابوالحسن بني صدر نیز پرداخت. همچنین وی نه فقط در راديو بلكه در تلويزيون هم درس مثنوي مي گفت. در مناظره هاي تلويزيوني سال 1360 ميان مسلمانان و ماركسيست ها او و مهمترين منتقدش در سال هاي بعد؛ محمدتقي مصباح يزدي در سمت چپ مجري برنامه مي نشستند و احسان طبري و فرخ نگهدار نماينده حزب توده و فدائيان اكثريت در سمت راست حضور مي يافتند. سروش و مصباح اما در جهان واقع جناح چپ مباحثه را تشكيل نمي دادند همچنان كه طبري و نگهدار در جناح راست نبودند. مهارت مصباح و سروش در مناظره با چپ ها چنان قدرتمندانه بود که هاشمي رفسنجاني در اين باره در خاطرات روزانهاش نوشته است: «مقد اري از مناظره ايدئولوژيك را تماشا كردم. تودهايها و فداييها خيلي بيمنطق و ضعيف حرف مي زدند حتي نتوانستند تضاد را تعريف كنند وقتي كه تضاد را كه جوهر ديالكتيك است نتوانند تعريف كنند چگونه اثبات مي كنند؟» با فرمان امام خمینی، در ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ ستاد انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تشکیل شد. ستادي كه پس از تعطيلي دانشگاه ها براي بازگشايي آنها تاسيس شد تا از اين پس بر روند اسلامي بودن و انقلابي شدن مراكز آموزش عالي نظارت كند. در فرمان امام آمده بود: «بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمد جواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال الدین فارسی، علی شریعتمداری مسئولیت داده می شود تا ستادی تشکیل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد و مومن به جمهوری اسلامی دعوت نمایند تا شورایی تشکیل دهند و برنامه ریزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاه ها بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب اساتید شایسته و متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند. بدیهی است بر اساس مطالب فوق دبیرستانها و دیگر مراکز آموزشی که در رژیم سابق با آموزش و پرورش انحرافی و استعماری اداره می شد، تحت رسیدگی دقیق قرار گیرد.»(به نقل از فرمان امام برای تصفیه دانشگاه ها در ۲۲/3/۱۳۵۹) سروش نیز به عضويت ستاد انقلاب فرهنگي درآمد. عضويتش در ستادي كه متولي انقلاب فرهنگي شد، كافي بود تا ضد انقلابیون حتي تا امروز او را به حكومتي بودن بنوازند. سروش البته در سال هاي اخير سعي وافري داشته تا با مصاحبه و خطابه گاه قانع كننده و گاه خشمگينانه مخالفان خويش را براند و اين اتهام را از دامان خويش پاك كند، هر چند ننگ! را نتوان با رنگ پاک کرد. سروش در مصاحبهای در 20 خرداد 1386 سعی کرد با پررنگ کردن نقش دیگران در ستاد انقلاب فرهنگی خود را بی تقصیر نشان دهد: «ستاد مكلف به بستن دانشگاهها نبود و اين خطايي است كه من در پارهاي از نوشتهها ميبينم. سوم اينكه ستاد متشكل از هفت نفر بود و من در اغلب بحثهايي كه امروزه ميشود ميبينم مساله چنان مطرح ميشود كه گويي ستاد انقلاب فرهنگي يك نفر داشت آن هم عبدالكريم سروش بود. يك وظيفه هم داشت آن هم بيرون كردن دانشگاهيان بود. هر دو ادعا بسيار جفاكارانه و دروغزنانه است. اين دروغ تاريخي بايد افشا شود.» البته سروش به این ها هم اکتفا نکرد و در ادامه به حمله به برخی شخصیتهای سیاسی – که دیروز با آن ها همراه بود- پرداخت . از جمله آنها میتوان به صادق زیبا کلام، محمدعلی نجفی، و ... اشاره کرد: « مايلم يادآوري كنم كه وزير علوم هم آن زمان عضو شوراي انقلاب فرهنگي بود. ابتدا دكتر عارفي و بعد به مدت طولاني آقاي دكتر نجفي و از قضا مسوول تصفيههاي وزارت علوم بود. وقتي من آخرين بار از وزارت علوم پرسيدم، آنها در گزارشي محرمانه به من گزارش دادند كه 700 نفر از اساتيد تصفيه شدهاند. اين گزارشها و آمارها مطلقا در اختيار ما نبود.» « اينها مسوول اتفاقاتي هستند كه در طول اين 20 سال در دانشگاهها رخ داده است و هيچكس به نقش آنها اشاره نميكند و با آنها مصاحبه نميكنند. اگر مسووليتي است بر دوش همه است... حتي كسي مثل آقاي زيباكلام كه بارها از انقلاب فرهنگي حرف زده است. اينجا بايد بگويم كه ايشان نه صادقاند و نه كلام زيبا ميگويند.ايشان چندينبار از انقلاب فرهنگي سخن گفته، گويي كه از مسوولان اصلي آن بوده و من به شما ميگويم كه مطلقا چنين نبوده است و هر بار هم به گونهاي حرف ميزند كه در ستاد با من نشسته و مباحثه كرده و ايشان طرفدار آزادي استادان بوده و من مخالف بودهام. مطلقا چنين چيزهايي دروغ است. من يك بار هم ايشان را در ستاد انقلاب فرهنگي نديدهام. ايشان چندينبار چنين سخناني را در روزنامههاي «ايران» و در «راديو فردا» گفتهاند و براي خودش اعتباري كاذب كسب كردهاند چنانكه زماني هم مدعي شده بودند نماينده دولت موقت در كردستان بودند كه وقتي اين ادعا با ترديد و انكار مواجه شد، از اثبات اين مدعا نيز درماندند. دائما ميگويد كه توبه كرده است. در حضور مردم هم اين را ميگويد كه او را ببخشند و او را بستايند. از هيچ كس ديگري نام نميبرد و تنها ميگويد اين تصفيهها جلو چشم عبدالكريم سروش صورت ميگرفت و او هيچ نميگفت.» هم چنین در خصوص خاطرات چاپ شده دكتر كاتوزيان است كه به مباحثي كه با وی داشتهاست میگوید: « ثانيا هيچگاه ايشان را به مناظره فرانخواندهام. ثالثا از حقوقداني مثل ايشان انتظار نداشتم كه بدون تحقيق بنده را نظريهپرداز و علمدار فكر تعطيلي دانشگاهها بخوانند. رابعا در مورد اخراج ايشان هم بد نيست يادآور شوم كه وقتي من خبردار شدم ايشان را از كار منفصل كردهاند از ايشان طرفداري كردم.شايد خطاي حافظه يا دلايل ديگر در ميان بوده كه ايشان چنين چيزهايي گفتهاند.... برخلاف ادعاي ايشان از ستاد انقلاب فرهنگي بركنار نشدم بلكه به دليل مشاهده پارهاي از بيرسميها – كه در جاي ديگر شرح آن را آوردهام- رسما استعفا دادم. در مورد آقاي محمد ملكي هم بايد بگويم متاسفم كه ايشان هنوز اخراج دكتر نصر را از دانشگاه توجيه ميكند. من كاري به آنكه چه كسي اين كار را كرد، ندارم اما در مورد خودم و ايشان بايد بگويم كه من يك بار ايشان را ديدهام. ايشان با جمعي از اساتيد به شوراي انقلاب فرهنگي آمدند. اتفاقا رئيس جلسه آقاي شريعتمداري بود. من هم در كنار ايشان نشسته بودم و حرفي نميزدم. چون من تازه از خارج برگشته بودم و اصلا از اوضاع دانشگاهها خبري نداشتم، اساتيد را نميشناختم و معمولا در اين جلسات حرفي نميزدم و گوش ميكردم تا از مجموع صحبتها، قضايا براي من روشن شود. آقاي ملكي تقريبا تمام جلسه را در اختيار گرفت و سخنراني مفصلي درباره حقيقت انقلاب در علم و انقلاب در فرهنگ، آن هم از مواضع تندروانه چپ كرد. يك ذره شفقت نسبت به اساتيد در صحبتهاي او نبود. از حقيقت مباحث صحبتي نميشود. گويي هركس كه به ستاد انقلاب فرهنگي ميآمده تنها مرا ميديده و تنها از من پاسخ ميشنيده است. به هيچ وجه نميخواهم بگويم من در ستاد نبوده يا هيچكاره بودهام و گناهان به گردن ديگران است. وی همچنین درباره رفتارهای غیرقانونیاش در ستاد انقلاب فرهنگی میگوید: «يك قلم خدمتي كه ستاد انقلاب فرهنگي كرد و اتفاقا من آن را انجام دادم همين قصه تاسيس نشر دانشگاهي بود. شما ميتوانيد از آقاي پورجوادي كه به مدت 20 سال مسوول نشر دانشگاهي بودند بپرسيد كه چه كسي از ايشان دعوت كرد، ماجرا را با او در ميان گذاشت و تا آخر كار از او پشتيباني كرد. حتي خلاف قوانين كشور من به ايشان اجازه دادم كه درآمدهاي ارزيشان را وارد كشور نكنند تا دستشان در خريدهاي مركز نشر آزاد باشد.» و در ادامه به دشمنی خود با انجمنهای اسلامی - همانها که در این سالهای اخیر مریدان سینهچاکاش بودند- اشاره میکند :«ما از تشكيل انجمن اسلامي در مركز نشر جلوگيري كرديم چون در آن زمان و در آن فضا، انجمن اسلامي هرجا كه تشكيل ميشد كاري نداشت جز تخريب. ما بسيار از اين مركز حمايت كرديم تا پا گرفت.» و در نهایت سخن او در این باب این است که: «در مورد تصفيهها من هيچ چيز نميگويم چون در اين باب زياد حرف زدهام.» و هم چنین در باره بسته شدن دانشگاههامی گوید: «حقيقت اين است كه دانشگاهها قبل از بسته شدن، دانشگاه نبودند. اصلا زمان، زمان انقلاب بود. هيچ چيزي آن نبود كه ميبايست باشد. من همان زمان در دانشگاه تدريس ميكردم. كلاس درستي تشكيل نميشد. هر روز تظاهرات بود. گروههاي مختلف سياسي و چريكي به دانشگاه آمده و بساط گسترده بودند.هر روز دانشجويان به بانگي روان ميشدند. عمدتا كلاسها تشكيل نميشد. دانشجو سر كلاس بود اما به قول معروف «من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است.» اين مقتضاي انقلاب بود و همه چيز حالت نيمبند داشت و در حال شكلگيري بود. با اين همه، من نه در جريان بستن دانشگاهها بودم- ولو با وضعيتي كه داشت- و نه با آن موافق بودم. شرح اين تلاش مهم سروش در كتاب «تفرج صنع» آمده است: گفتارهايي در اخلاق و صنعت و علوم انساني كه در سال 1366 منتشر شد و در آن سروش مجموعه ديدگاه هايش را در دفاع از علم جديد گرد آورده است: «هفته ها و ماه هايي كه اين مصاحبه ها در آن انجام مي شد و تحرير مي يافت ايامي توفاني و پر التهاب بود و نام علوم انساني در مخاطب ناآشنا نفرت و وحشت را با هم برمي انگيخت.» سروش در اين كتاب صريحا از در مخالفت با كساني درمي آيد كه به انديشه اسلامي و فقه و فلسفه اسلامي اتكا دارند. سروش همچنين در اين كتاب از فيلسوفاني كه غرب را كليتي تجزيه ناپذير و ناسازگار با سنت معرفي مي كنند انتقاد مي كند و بر امكان انتخاب مسلمانان از ميراث غربيان اصرار مي ورزد. سروش در نقد اخير جبهه اي جديد را مي گشايد كه در همان سال ها گشوده شده بود و آن سوي اين جبهه حلقه اي از استادان فلسفه چون رضا داوري اردكاني حضور داشتند كه پس از ذبح شدن سر ماركس با چاقوي پوپر دريافته بودند سر بعدي از آن ايشان است. چاقوي پوپر را سروش تيز ميكرد و بر آن چنان پيرايه و آرايه بسته بود كه گويي دست اسلام از آستين پوپر درآمده است اينك اما هايدگر به ميدان آمده بود. رضا داوري و احمد فرديد شيفته هايدگر بودند و هر دو راه سروش را نادرست مي دانستند. داوري به آرامي سخن از هگل مي گفت و هايدگر را تفسير و توصيف مي كرد. تاريخ سنت را پايان يافته مي خواند و حمل تجدد غربي را بر سنت اسلامي انحراف مي دانست. اما او نيز با مذهب به جنگ مذهب رفت. به هنگام انتشار اولين ترجمه كتاب عظيم پوپر در ايران: «جامعه باز و دشمنان آن» نقدي سهمگين در كيهان فرهنگي نوشت كه «علم و آزادي آري، التقاط نه» و فرياد زد: «اين پوپر كيست كه هم دشمنان انقلاب اسلامي در خارج از كشور اثر او را وسيله مخالفت كرده اند و هم در داخل جمهوري اسلامي گروهي برايش سرودست و پا مي شكنند و مخالفت با او را مخالفت با مقدسات مي شمارند.» شايد سروش فراموش كرده است كه بعد از پاسخ رضا داوري به وي در نشريه كيهان فرهنگي، طي نامهاي اعلام كرد كه ديگر حاضر به پاسخگويي به وي نيست و مسوولان كيهان فرهنگي را - كه د آن زمان از دوستان و شاگردان وي بودند - مجبور به انتخابات از ميان وي و داوري براي چاپ مطالب كرد. عبدالكريم سروش كه چند سال پيش از پذيرفتن درخواست آيت ا... مصباح يزدي به دليل <عدم وجود امنيت لازم> ابا كرده بود، آيا در ياد دارد اوايل انقلاب را كه در مناظره با احسان طبري - تئوريسين حزب توده - و در پاسخ به وي، كه از امنيت گفته بود، پاسخ داده بود: <آيا شما اصلا تعريف امنيت را ميدانيد؟> مقاله داوري بازتاب مقاله قبلي او در همين مجله در نقد پوپر بود كه با نقد حاميان پوپر و سروش مواجه شده و او را به واكنش واداشته بود. اما واكنش سروش جالب تر بود. او كه كيهان فرهنگي را سخنگوي فرزندان فكري و تریبون نشر افکار خويش مي دانست از التقاطي خوانده شدن در چنين نشريه اي برآشفته شد چه گمان میکرد سند این نشریه به نام وی و همفکرانش خوردهاست. پس نامه اي «با مسئولان كيهان فرهنگي در باب گزافه فروشي» نوشت و اعلام كرد كه ديگر حاضر به پاسخگويي به وي نيست و مسوولان كيهان فرهنگي را -كه در آن زمان از دوستان و شاگردان وي بودند - مجبور به انتخاب یکی از ميان وي و داوري براي چاپ مطالب كرد: «دور نمي بينم كه كيهان فرهنگي به نيت نيكوي تشديد مواجهات فرهنگي باز هم گام در صراط سنت سابق نهد و ناسزاهاي ديگري را از ناسزاگويان رواج و انتشار دهد اما حاشا كه ديگر ازين قلم، كلامي درين مقام و مقالي درين مجال ملال افزاي ارباب كمال گردد... اين برادران از نشر اين گونه نوشتارها چه مقصودي دارند؟ و كدام خدمت را به كدام قشر مي خواهند انجام دهند؟... آيا مي خواهند گوي سبقت را از همه جرايد بربايند و نشان دهند كه حاضرند هر سخن بي دليل و بي مايه و فحش آلودي را طبع كنند؟» پس داوري ديگر در كيهان فرهنگي ننوشت. اما فرزندان معنوی سروش بیکار ننشستند. اكبر گنجي این عنصر اطلاعاتی سابق که امروز به یک روشنفکر تبدیل شده دو ماه بعد با استفاده از منابع اطلاعاتی در اختیار خویش در مقاله اي افشاگرايانه پرونده داوري را گشود و به سوابق او در رژيم گذشته اشاره كرد و مدعی پيوند هايدگر و هگل را با فاشيسم شد. كيهان فرهنگي پس از اين واقعه به ناشر تمام عیار آراي سروش تبديل شد. همه یاران جدید وی در كيهان فرهنگي گردآمده بودند. برخي از اين نام ها در سال هاي بعد بيشتر به گوش رسيد: سيدمصطفي رخ صفت، رضا تهراني، ماشاءالله شمس الواعظين، اكبر گنجي و ... در كيهان فرهنگي نام مرتضي مرديها، مجيد محمدي، حميد وحيد و ديگران نيز به چشم مي خورد.
سروش از ارديبهشت ماه 1367 مجموعه مقالاتي را در ماهنامه كيهان فرهنگي به صورت منظم به رشته تحرير درآورد كه گرچه نظريه اي فلسفي و كلامي بود اما به زودي فضاي سياسي و اجتماعي ايران را دگرگون كرد. اين مقالات «قبض و بسط تئوريك شريعت» نام داشت كه در كتابي به همين نام نيز به چاپ رسيد. سروش در اين مقالات كوشيد با جداسازي مفهوم دين از معرفت ديني و ایجاد پیوندی از افکار سکولار با معرفت ديني و معرفت بشري (علم و فلسفه) اثرات عقل در فهم وحي را مستقل از عقل ديني بررسي كند. آن گاه كه سروش قبض و بسط را مي نوشت بسياري به ياد اثر مهم اما مغفول افتاده او در صدر انقلاب افتادند كه بر جدايي «دانش و ارزش» (علم و اخلاق) تأكيد مي كرد. سروش اينك سخن مهم تري داشت و آن تكيه بر نامطلق بودن فهم دين بود. سروش مي گفت جدايي دين از معرفت ديني و قراردادن معرفت ديني در ترازوي معرفت بشري به معناي آن است كه هر تحول در معرفت بشري به تحول در معرفت ديني منتهي مي شود و اين در عمل به معناي از بين رفتن هرگونه اقتدار مركزي براي كساني بود كه خود را متولي معرفت ديني مي دانستند. پس داشمندان و اسلام شناسان برجسته به اعتراض پرداختند. اولين منتقد شيخ محمدصادق لاريجاني بود. لاريجاني به تبعات حروف سروش به خصوص تلاش جدي وي در جداسازي مفهوم روشنفكري ديني و عالم ديني پرداخته و در پايان نوشته بود: «اين گونه طرز تفكر نه در ايران و نه در غرب هيچ كدام بي سابقه نيست ولكن از کسی كه برهه اي از عمر خويش را سعي در تحصيل مباحث فلسفي و ديني نموده و طي طريقي استدلالي و برهاني را بر خود فرض دانسته هيچ گاه انتظار اين گونه هرج و مرج فكري نمي رفت.». آيت الله جعفر سبحاني و آيت الله مكارم شيرازي نیز از این مسئله انتقاد کردند. اما سروش در پاسخ با روش همیشگی اش یعنی با ردیف کردن یک سری جملات ادبی شامل شعر و نثر مسجع و کلمات متکلف سعی در مشوش نمودن ذهن خواننده و آنگاه استنتاج بی استدلال نمود: «نقدها را بود آيا كه عياري گيرند؟ اين قلم خود را ناتوان نمي بيند كه در پاسخ نوشتاري طعن آميز و تمسخرآكند و نيش آلود، مقابله به مثل كند و اصناف تعبيرات خصمانه و موهن را در اين پاسخ به كار گيرد. اما در اين كار فضيلتي نمي بيند و هنر را در اين بي هنري ها نمي جويد و روحانيون و فقه پيشگاني چون حجت الاسلام لاريجاني را مشفقانه تذكار مي دهد كه دفتر معرفت را به آتش مخاصمت نسوزانند و در محضر دانش، شرط ادب را فرونگذارند و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشند و سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنند و چون از فقه صفا و مروه فراغت حاصل كنند باري در وادي صفا و مروت نيز گامي بزنند و حال كه از قيل و قال مدرسه طرفي بسته و حظي اندوخته اند يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنند و ...» حقیقت آن است که نثر سروش به لحاظ ادبی بینظیر است و شاید کمتر کسی مانند او چنین قلم بلیغی داشته باشد اما از اشارات و استدلالات عقلی تهی است. مقالات قبض و بسط ادامه يافت و نقدها نيز همچنین. حرف هايش درباره شريعتي را صريحتر بر زبان راند و ياد كوتاهش درباره بازرگان در رساله تفرج صنع را مفصل ساخت. با تغییر و تحول در مدیریت موسسه کیهان آنان ماهنامه اي ديگر به نام كيان راه اندازي كردند تا محفلی برای گردهمایی گروهی که بعدها به «حلقهی کیان» معروف گشتند، شود. کسانی چون اکبر گنجی، عباس عبدی و ... که سابقهی امنیتی و اطلاعاتی داشتند به تدريج مايل بودند نام خويش را به روشنفكران ديني تغيير دهند. پس به دانشگاه رفتند و علوم انساني غربی را از زبان استادشان آموختند. اقتصاد و حقوق و تاريخ و سياست و فلسفه ياد گرفتند و راهي غرب شدند. جهان مدرن را شناختند و دچار تردیدهای اساسی شدند. اينان كه سالها در دستگاههای امنیتی اطلاعاتی از هیچ گونه شدت عمل و شاید هم (بعدا به قول خودشان) جنایتی کوتاهی نکرده بودند اینک می رفتند تا فتح سنگر به سنگر نظام را از اربابان غربی خود فراگرفته شاید خدمت کوچکی به آنان کرده باشند. و اينك بی توجه به سابقهشان دم از نفی خشونت زنند. در این ایام بود که سروش از فرهنگستان علوم و انجمن حكمت و فلسفه و هم چنین از تدریس در دانشگاه اخراج شد. وی مسبب این امر را دولت آقای هاشمی می داند. «وقتي كه در دوران آقاي هاشميرفسنجاني بر من سخت ميگرفتند و از تدريس در دانشگاه محروم كردند من به ايشان نامهاي نوشتم و در آن نامه درددل خود و دانشگاهيان را آوردم و به ايشان هشدار دادم كه دانشگاهها در فشار شديد هستند و از اين دانشگاهها انتظار عالمان بزرگ نداشته باشيد. در انتهاي نامه اين شعر را از هوشنگ ابتهاج آوردم كه: يك دم نگاه كن كه چه بر باد ميدهي/چندين هزار اميد بنيآدم است اينباز اين چه ابر بود كه ما را فرو گرفت/تنها نه من، گرفتگي عالمي است اينامروز من به چشم خود ميبينم كه شرايط از آن روز خزانيتر است بلكه زمستاني شده و با كمال تاسف باغبانان در خواباند.» در همين دوره سروش طي گفتاري از تفاوت مديريت علمي و مديريت فقهي سخن گفت و چالشی دیگر به راه افتاد. با به قدرت رسیدن تکنوکرات ها در دوره سازندگی شاگردان سروش که اینک در دولت جا خوش کرده بودند، به اجرای نظریه ایشان پرداختند... وامروز شاهد نتایج آن هستیم. در كنار اين همه اما عناد سروش با روحانيت مترقی روز به روز روشن تر مي شد. ابتدا در اولين شماره كيان؛ «تقليد و تحقيق در سلوك دانشجويي» موضوع «تقلید» را نفی کرد. اندكي بعد در روز وحدت حوزه و دانشگاه، در اصفهان تحت عنوان انتظارات دانشگاه از حوزه ساختارهای حوزوي را به سخره گرفت كه با واكنش شديد آيت الله ناصر مكارم شيرازي مواجه شد. در آغاز سال 1372 مقاله اي مشهور با نام حكومت دموكراتيك ديني نوشت، تا فلسفه سياسي خويش را روشن سازد. اين مقاله در كنار گفت وگوي مديران مجله كيان با مهندس مهدي بازرگان چاپ شد. چاپ گفتار سروش در كنار آن نشانگر اتحاد حلقهی کیان با ملیمذهبی ها بود و این ها درحالی بود که اعضای این حلقه سالها پیش جزء مخالفین اصلی دولت بازرگان بودند. چند ماه بعد سومين نظريه مهم و تازه سروش جنجالي تازه آفريد: او در «قبض و بسط تئوريك شريعت» از عصري كردن فهم دين دفاع كرد و در «حكومت دموكراتيك ديني» از دموكراتيك كردن حكومت ديني سخن گفت. در 1371 سروش به نقد شريعتي پرداخت و دين و انسان را فربه تر از آن قبايي دانست كه شريعتي بر تن ايشان دوخته بود و آن قبا، ايدئولوژي بود: قرائتي ثابت و انعطاف ناپذير از دين و انسان. اينك سروش نبرد را در مرزي ديگر گشوده بود: با جناح چپ سنتی كه در دهه 60 همواره حامي سروش بود. بخش عمده اي از اين جناح (در لايه هاي جوان تر و نوگرا) به سروش پيوستند و بخش ديگري از آن با وجود انتقاد از سروش در برابر انتقادهای اصولگرایان متحد او ماندند. سال بعد سروش با نگارش مقاله «مدارا و مديريت مؤمنان» در مجله كيان تئوري سياسي خود درباره دموكراسي ديني را تكميل كرد. اما جنجال جديد بر سر مقاله «حريت و روحانيت» پيش آمد. در سال 1373 او طي دو جلسه در مسجد امام صادق با استناد به استفاده از سهم امام، روحانیت را متهم به مال اندوزی نمود. مراجع، علما و روحانيون پاسخ دادند. از جمله آيت الله جوادي آملي که پاسخ سروش را در نماز جمعه قم داد و دکتر علي مطهری فرزند آيت الله مطهري. از اينها مهم تر و مسئولانه تر سخنان حکیمانه مقام معظم رهبري بود. ایشان نیز احساس خطر کردند و وارد مسئله شدند. سروش در پی این قضیه در مقالهای با قدری عقبنشینی در پاسخ به انتقادات اعلام مي كند: «كه در اين آرا (اعم از اين كه حق باشند يا باطل، مقبول باشند يا مردود) نه كوتاه كردن دست روحانيان از دامن سياست نهفته است و نه كوتاه كردن دست سياست از دامن دين.» هرچند نظریات بعدی او نشاندهنده عناد او با دین سیاسی و سیاست دینی است. پس از اين باب بحث روحانيت بسته شد و مجله كيان در شماره بعد از شدت نگرانی از عکسالعمل آتی علما از ادامه اين بحث خودداري كرد. و سروش نيز ديگر تا مدتها درباره روحانيت سخني به اين انسجام نگفت. با وجود اين نوبت ورود به بحث هاي دیگری فرارسيد كه در همان مقاله باب آن را باز کرده بود. سروش در همه مقالات سالهای 60 خویش (حتي حكومت دموكراتيك ديني) با سكولاريسم مخالفت مي كرد و از گزاره «جامعه ديني دموكراسي ديني مي خواهد» دفاع ميكرد. اما اکنون با تغییر 180 در جهای با دین ممزوج با سیاست به شدت مخالفت می کرد. سروش آن زمان مي كوشيد حساب دموكراسي را از ليبراليسم جدا كند و ضمن تاكيد بر مفهوم دموكراسي اتهام ليبرال بودن را رد كند چه استدلال مي كرد ليبرال بودن به معناي بي طرف بودن در برابر همه عقايد است اما مؤمن به يك عقيده ايمان دارد. چنان كه روشنفكران ديني به يك دين يقين دارند. اما اکنون او رسما چیز دیگری می گوید: « تا کی روشنفکران دینی میخواهند از سکولاریسم فاصله بگیرند؟ کی میخواهند تکلیف لیبرالیسم را برای خود روشن سازند؟ ... بگذارید چند یاوهگو به شما بگویند لیبرال یا سکولار. من بسیار خوشحال شدم که عدهای از کارگزارن گفتند ما لیبرال هستیم. بالاخره شترسواری که دولادولا نمیشود! » سروش در وضعیت کنونی: وي در آستانه انتخابات رياست جمهوري نهم، با حضور در رقابتهاي انتخاباتي و اعلام حمايت از مهدي كروبي به موضع گيري انتخاباتی پرداخت! وي در فاصله 4 روز مانده به دور اول انتخابات در گفتگويي با سايت ضدانقلابی روز تأكيد كرده بود: «به دليل موانع ساختاري نيرومند و از جمله خود قانون اساسي و به دليل آرزوي وضعي بهتر براي آينده دور، فکر ميکنم مناسبترين فرد براي اينکه سرکار بيايد، آقاي کروبي است.» چندي بعد نيز سروش با تجليل از شخصيت بازرگان نخست وزير دولت موقت در مقابل امام خميني (ره)، به مقام شامخ بنيانگذار جمهوري اسلامي توهين كرده و مدعي شده بود: «مخالفت بازرگان با قائل شدن امتياز خاص براي روحانيان در حالي بود كه آقاي (امام) خميني براي روحانيان امتياز ويژه اي قائل ميشد، چنانكه در زمان انتصاب بازرگان اعلام كرد، وي اين انتصاب را به موجب حقي كه ملت به او داده و همچنين به موجب حق خود بر اساس مذهب انجام مي دهد و اين طنز تاريخ است كه بازرگان در چنين حكومتي به مقام نخست وزيري رسيد!» نظریه وجدان شرمگين عبدالكريم سروش مقيم انگليس درآخرین اظهار نظر فوق علمي! ضمن معرفي جامعه ايران به عنوان يك جامعه استبدادي، نظريه جديد خود با نام «وجدان شرمگين» را به جامعه علمي عرضه كرد:«بشر قديم با روحيه بدهكاري بدنبال تكليف و وظايف و بشر معاصر با روحيه طلبكاري در جستجوي حقوق بيشتر است. در گذشته مردم مكلف به تبعيت از حاكم بودند، اما اكنون مردم با داشتن حق انتخاب مسوولان سياسي به حكومت مشروعيت مي دهند. گسترش دائره حقوق به حيطه هائي تكليفي مانند دين داري را منجر به تنگ شدن دائره اخلاق در نظامهاي ليبرالي است و در اين نظامها گناه كردن، خودكشي، روابط خارج از ازدواج و همجنس گرائي حقوق محسوب مي شوند، تا وقتي كه به ديگران زيان نرسانند.حقوق طلبي در غرب از نقطه مناسبي براي رهائي از قيد و بندهاي كليسا و پادشاهان شروع شد اما ميوه هاي نامناسبي را به همراه داشت. از سوي ديگر جوامع تكليف مدار و استبداد رابطه قفل و كليد را دارند. در يك جامعه تكليف مدار مانند ايران مردم قبول مي كنند كه زير بار اطاعت بروند. از مشكلات جامعه ما، حاكميت نظام ولايت فقيه است كه يك انديشه تكليف مدار است. اكنون حكومت و جامعه نمي توانند يكديگر را هضم كنند چون در دو موضع مختلف حركت مي كنند. از جنبش مشروطيت به اين سو، جامعه ايران به تدريج با حقوق طلبي آشنا مي شود. تعارض حقوق طلبي و تكليف مداري بايد در اين جامعه حل شود. شكل گيري «پاراديم حقوق و تكليف» بر اساس يك «جهد تئوريك» را پيشنهاد می کنم، مفهومي ثالث كه به تعبير من «وجدان شرمگين» است مي تواند در اين زمينه راهگشا باشد.» پیروزی ما در ۲ خرداد ۷۶ مرهون درسهای تو بود! شنیده شده است که اعضای قدیمی حلقه کیان و چهره های شاخص اصلاح طلبان طی یک نامه محرمانه به عبدالکریم سروش خواستار نقش آفرینی مجدد وی در عرصه سیاست داخلی کشور شده اند . بر اساس همین شنیده ها در این نامه با ارائه تحلیل دلخواه خود از شرایط کشور و اظهار استیصال از تدوین راهبردی مشخص برای مقابله با دولت نهم خواستار فعالیت مجدد سروش در جهت تئوریزه کردن گفتمانی جدید برای یه چالش کشاندن پارادایم فکری و ادبیات انقلابی و مردمی محمود احمدی نژادشده اند. همین شنیده ها حاکی از این است که اصلاح طلبان در این نامه بخش اعظم موفقیت اصلاح طلبان رادر پیروزی ۲ خرداد ۷۶ مرهون درسهای وی دانسته اند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:12 توسط محمدجواد اخوان
|
|
||
|
|
|
|||
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11:53 توسط محمدجواد اخوان
|
|
||||
|
|
|
|
|
مردم خوب و باصفا، ما همه دست تو دست هم، همگي با راي و قلم، سوم تير يار هميم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 7:52 توسط محمدجواد اخوان
|
|
||